خرید بک لینک
زمان زیادی گذشت .. شاید بیش از نیم قرن ..که فهمیدم... همیشه اونی که میخوای نمیشه .. هر کسی که باهاته الزاما دوستت نداره ... اونی که تو  نگاه اول  ازش بدت میاد شاید روزی بشه بهترین دوستت .. و بالعکس... فهمیدم بی تفاوتی بزرگترین انتقامه ... دلخوری و ناراحتی از میزان عشق و اهمیته ... غرور بعضی وقتا لازمه ... داشتن خانواده خوب بزرگترین شانس زندگی آدمه ... سلامتی بالاترین ثروته و آسایش بهترین نعمت ... فهمیدم میتونی همه چی داشته باشی ولی وقتی فکرت و روحت آروم نباشه .. هیچی نداری ... فهمیدم هر کی زبونش نرمه دلش گرم  نیست ... هر  کی اخلاقش تنده جنسش سخت نیست .. فهمیدم هر کی میخنده بدون درد و غم نیست .. و ظاهر دلیلی بر باطن نیست ... فهمیدم تو بدترین و سیاه ترین روزای زندگیم فهمیدم هیچ کس موظف به آروم کردن و بغل کردنم  نیست ... فهمیدم جنگ با آدمای سطح پایین فقط  انرژیمو میگیره و اشتباهه محضه .. بعضی ها باید تو عالم حماقتشون آسوده بمونن ... فهمیدم خیلی وقتا حتی  با گریه والتماس نمیتونم از خدا چیزی بگیرم ... فهمیدم تنها کسی که میتونه منو نجات بده کسی که تو آینه بهم نگاه میکنه ... فهمیدم تنهایی خیلی خیلی خیلی بهتر از بودن کنار آدمای اشتباهه .. کسایی که جز خودشون کسی براشون اهمیت نداره ... فهمیدم نباید به خاطر اطرافیانم کل آرامش خودمو هزینه کنم .... نباید برای جلب مهر و محبت کسی روحمو حراج کنم ... فهمیدم وقتی خودت برای خودت ارزش قایل نیستی هیشکی دوستت نداره ... فهمیدم جای آینه بالای طاقچه س جای پادری جلوی دره ... فهمیدم حتی برای عزیزترین کسانم باید یه حد و مرز و خط قرمزی  تعیین کنم .. تا هر کسی به خودش اجازه نده هر طوری که میخواد باهام رفتار کنه ..

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 19 ارديبهشت 1401 ساعت: 1:32

هفت سالم بود به خاطر شغل بابام مجبور بودیم  تو یه شهر مذهبی زندگی کنیم .. مادرم صبح به صبح عادت داشت موهای بلند منو ببافه و چون خیلی بلند بود  از مغنعه میزد بیرون ..معلم کلاس اولمون مدام بهم  هشدار میداد :  ناظمی جلسه دیگه موهاتو بکن تو .. به مامانم نمیگفتم چون همه شوقش بافتن موهای من بود ... از شما چه پنهون عاشق معلم کلاس اولم بودم . اما یه روز که دید من کاری واسه زلفام نمیکنم با قیچی کلاسمون بافت موهامو برید و داد دستم ... بین اون همه همکلاسیام .. یه حس بد یه حس خیلی خیلی  بد ..  بافت موهام تو دستم بود ..  بهشون نگاه میکردم از پشت پرده اشگ ... نمیدونم چرا ولی یه حس بی ارزشی مطلق یه حس حقارت  محض تو وجودم پر شده بود ...  به معلم نگاه کردم ..  از پشت پرده اشگ تار میدیدمش ولی هنوز کمی دوستش داشتم ... ظهر که رفتم خونه و مامانم کفگیر به دست تو چهارچوب آشپزخونه وایستاد و منو درحالی دید که بافت بریده شده موهام تو دستم بود و کوله صورتیم تو یک دست دیگه .. بغض کرد وقتی چشما ی مامانم پر شد دیگه خانم  معلم و دوست نداشتم .. حسن کردم دشمن منه . دشمن مامانمه . دشمن خونواده منه .. کسی که باعث اشگ مامانم بشه ... تو ام برای من همون بودی همونقدر دوست داشتنی ...  تو همه کس من بودی .. مهم نبود با من چه کردی .. مهم نبود به خاطر تو از اون کاراکتر پر ذوقم فاصله گرفتم مهم   نبود که به خاطر تو از اون  موهای بلندم گذشتم .. مهم اشگا ی مامانم بود وقت دیدن حال اون روز من ... از اون لحظه حس کردم برام مثل همون خانم معلم شدی ...  دیگه دوستت نداشتم ... دریا قاسمی  ......................................................

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 19 ارديبهشت 1401 ساعت: 1:32

وقتی که سکوت میکنی ذهن دیوانه میشود چون ذهن سکوت را دوست ندارد و آنرا دشمن خود میداند .. درهیاهوی درون و بیرون است که ذهن هویت پیدا میکند .. غرغر میکند نا امیدت میکند از هر توجیحی برای منصرف کردنت استفاده میکند .. ولی تو در سکوت مصر باش زمانی مشخص را برای سکوت کردن اختصاص بده  ، سکوت  در برابر جنجال های بیرونی و هیاهوی درونی .. اما در تمام روز  آنرا تمرین کن .. کلمات دارای انرژی فراوانی هستند آنها را بیهوده هدر نده .. درجایی که نیاز نیست سخن نگو بگذار تارهای صوتی ات استراحت کنند تو و سکوت یکدیگر را جذب میکنید ... در سکوت است که دیدنی ها را می بینی شنیدنی ها را میشنوی آنرا لمس کن .. احساس کن آنگاه عشق تمام وجودت را پر خواهد کرد ... معجزه سکوت را درک خواهی کرد .. و قتی در سکوت مطلق حتی در ذهنت آشوبی نیست .. وقتی به معنای واقعی کلمه بودن را درک میکنی .. ولی به همهمه مغزت بی اعتنایی .. و تنها صدای محیط ، صدای آواز پرندگان ، حتی صدای تنفست را میشنوی . . آنگاه است که حس رهایی مطلق حسی عجیب همه وجودت را فرا میگیرد ... آنگاه که  خویشتن خویشی .. نه اسیر اوهام گذشته ای نه در بند ترس از آینده .. همه چیز در الان و اکنون تو خلاصه میشود .. در مییابی که هر آنچه که گذشته است درگذشته و وجود خارجی ندارد ... از آنها درس بگیر و سعی کن اشتباهاتت را تکرا ر نکن .. هر چه که هست همین امروز است .. آیا امروز ،دیروز برایت فردا نبود ... بنگر اکنون همان  دیروز ..دوباره امروز توست .. هیچ فردایی وجود ندارد ...اگر فقط همین یک جمله کوتاه را بفهمی و  درک کنی .. به تمامی امروزت را زندگی کنی .. از جزییات زندگیت لذت ببری .. وقتی چای مینوشی .. فقط چایی بنوشی بی  فکر و خیال ..

برچسب: نویسنده: کامران موسوی تاريخ: دوشنبه 19 ارديبهشت 1401 ساعت: 1:32

صفحه بندی